تبليغاتX
یاداشتهای فرانسه

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:46 | لینک  | 

چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است


نوشته شده توسط حمید در ساعت 18:46 | لینک  | 

سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشود، گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نبود خود آرمیده بود و در خلوتخانه ی شهود آسوده، « کان الله و لم یکن معه شیء»


آن دم ، که زهر دو کون آثار نبود بر لوح وجود نقش اغیار نبود

معشوقه و عشق و ما بهم می بودیم در گوشه ی خلوتی که دیار نبود


نا گاه عشق بی قرار، از بهر اظهار کمال، پرده از روی کار بگشود و از روی معشوقی ، خود را بر عین عاشق جلوه فرمود.


پرتو حسن او چو پیدا شد عالم اندر نفس هویدا شد

وام کرد از جمال خود نظری حسن رویش بدید و شیدا شد


باز فروغ آن جمال عین عاشق را، که عالمش نام نهی، نوری داد تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدو نتوان دید« لا یحمل عطا یا هم الامطا یاهم»

عاشق چون لذت شهود یافت ، ذوق وجود بچشید، زمزمه ی قول «کن» بشنید، رقص کنان بر در میخانه ی عشق دوید و گفت:


ای ساقی از آن می که دل و دین منست پر کن قدحی، که جان شیرین منست

گر هست شرابی خوردن آیین کسی معشوقه بجام خوردن آیین منست


ساقی بیک لحظه چندان شرابی نیستی در جام هستی ریخت که صبح ظهور نفس زد، آفتاب عنایت طلوع کرد ، نسیم هدایت بوزید ، دریای وجود بجنبش آمد ، سحاب فیض چندان باران « ثم رش علیهم من نورت » بر زمین استعدادات بارانید که « و اشرقت الارض بنور ربها» عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست، قبای وجود در پوشید، کلای شهود بر سر نهاد، کمر شوق بر میان یست، قدم در راه طلب نهاد. اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود، تا عاشق تواند بود، او هنوز« کمالم یکن » در عدم برقرار خودست و معشوق «کمالم یزل» در قدم بر قرار خود و « هو الآن علی ما علیه کان»

معشوق و عشق و عاشق هر سه یکیست اینجا

فخرالدین عراقی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.


 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 18:31 | لینک  | 

تصمیم گرفتم در این وبلاگم مطالب دیگری بنویسم

یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم

چون فرود آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود طوطی گردون مگس اینجا بود
جد و جهد اینجات باید سالها زآنکه اینجا قلب گردد حالها
مال اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن وزهمه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هر چه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار

نوشته شده توسط حمید در ساعت 18:18 | لینک  | 

داشتم از سلف سویس دانشگاه رد میشدم ، برای اولین بار و بر حسب اتفاق کارت الکترونیکی غذامو و توی سینی جا گذاشتم ، واسه همین مجبور شدم برم توی آشپزخانه و کارتمو بگیرو.

وقتی وارد شدم و دیدم دو تا جوون سیاه پوست دارند ظرفهای مارو میشورند بسیار شرمنده شدم. تمام کادر آشپزخانه که با ما روبرو میشوند سفید هستند ، بیشتر غرانسوی گاهی عربهای شمال آفریقا ولی با دیدن تنها آدمهای سیاه پوست آشپزخانه به فکر فرو رفتم. یعنی تبعیض تا به اندازه ای که سیاهانو در پشت دیوارها بکار میگرند که کلاس کارشون پایین نیاید.

به خودم گفتم این جوان سیاه چه چیزی کمتر از من داره که باید ظرفهای من و بشوره و تازه کلاشو میندازه هوا که توی اوج  بیکاری فرانسویها توی یه جای خوب کار داره.

همین احساس موقعی بهم دست میده که میبینم کارگرها ، نظافت چی ها ها همه و همه یا سیاه پوستند یا مسلمان عرب شمال آفریقایی.

بعضی صبحها که میبینم زن سیاه پوست کالسکه یک بچه سفید بور رو به همراه ۲-۳ تا بچه قو . نیمقد سفید اروپایی رو جابجا میکنه ، به خودم میگم واقعا انسان طبع استعمار گریش و برده داریش بهمان اندازه که در دوران فرعون بوده هست ولی فقط رنگش عوض شده ....

امروز توی مترو زن مسلمان محجبی رو دیدم که داشت با موبایلش به مادر بچه ای توضیح میداد که بچشو نگهداری کرده و حالش خوبه و داره میره خونش. زن مسلمانی که بخاطر حفظ حجابش اجازه  کار و استخدام در موقعیت مناسب رو نداره ، با نگهداری بچه فرانسو یها امرار معاش میکنه. خدا رو شکر که این یک کاررو داره!!

خلاصه غرب بسیار بوی استعمار و برده کشی میده ولی بار رنگهای قشنگ و موسیقی های دلنشین که حواست و به سرعت به جاهای دیگه میبره.

نوشته شده توسط حمید در ساعت 23:49 | لینک  | 

 

من بدلیل مشکلاتی که با فضای گرافیکی و ایرادهای دیگه ‌BLOGFA  داشتم وب لاگم روبه اینجا انتقال دادم :

http://poorpak.persianblog.com

توجه کنید که الان  poorpak   با دوتا o  هست و نه دیگر    pourpak   با ou     که در  بلوگفابود.....

نوشته شده توسط حمید در ساعت 14:28 | لینک  | 

او دیگرعاشق  کسی که ده سال عاشقش بوده نیست. و بخوبی باور دارم . او دیگرخودش نیست نه او و نه طرف مقابلش. .او جوان بوده دیگری نیزهمینطور. او دیگر چیز دیگری ایست .او شاید او را باز هم دوست می داشت اگراو شبیه همان فرد سابق می بود.

من واقعی چیست؟

مردی که در مقابل پنجره ایستاده است و عابر ها را می نگرد و من از آنجا رد شوم و بگویم که او به خاطر من آنجا ایستاده است ؟ خیر ؛ برای انکه او  به من  خاص فکر نمی کند.

اما کسی که دیگری را به خاطر زبیاییش دوست دارد؛ آیا واقعا خود واقعی او را دوست دارد ؟ خیر؛ برای  آنکه وقتی  بیماری بسراغش می آید  زیباییش از بین میرود بدون از بین بردن  فرد، آنگاه دیگر او را دوست ندارد.

و آیا دیگران مرا به بخاطر باور هایم دوست دارند؛ بخاطر حافظه ام ؛آیا آنها من واقعی من را دوست دارند؟ خیر؛ چون ممکن است من این ویژگی ها را از دست بدهم بدون از دست دادن من واقعی خودم .

و چگونه می توان جسم و روح من را دوست داشت  بخاطر ویژگیهایی که متعلق به من نیستند و رو به زوالند؟ آیا انسان  ذات آن روح  و تعدادی ویژگی که متعلق به اوست را دوست می دارد؟ این امکان ندارد و نادرست می باشد. بنابر این کسی هرگز کسی  را دوست ندارد و انسان فقط ویژگیها و کیفیت ها  را دوست دارد.

پس دیگر مرا مسخره نکنند آنهایی که مورد احترام هستند به خاطر مسئولیت یا موقعیتشان ؛ چون انسان کسی را دوست ندارد جز به خاطر ویژگیهای به امانت داده شده اش.

پاسکال ۱۶۷۰

Il n'aime plus cette personne qu'il aimait il y a dix ans. Je crois bien : elle n'est plus la même, ni lui non plus. Il était jeune et elle aussi; elle est tout autre. Il l'aimerait peut-être encore, telle qu'elle était alors.

Qu'est-ce que le moi ?
Un homme qui se met à la fenêtre pour voir les passants, si je passe par là, puis-je dire qu'il s'est mis là pour me voir ? Non, car il ne pense pas à moi en particulier. Mais celui qui aime quelqu'un à cause de sa beauté, l'aime-t-il ? Non, car la petite vérole, qui tuera la beauté sans tuer la personne, fera qu'il ne l'aimera plus.
Et si on m'aime pour mon jugement, pour ma mémoire, m'aime-t-on moi ? Non, car je puis perdre ces qualités sans me perdre moi-même. Où est donc ce moi, s'il n'est ni dans le corps, ni dans l'âme ? Et comment aimer le corps ou l'âme, sinon pour ces qualités, qui ne sont point ce qui fait le moi, puisqu'elles sont périssables ? Car aimerait-on la substance de l'âme d'une personne abstraitement, et quelques qualités qui y fussent ? Cela ne se peut, et serait injuste. On n'aime donc jamais personne, mais seulement des qualités.


Qu'on ne se moque donc plus de ceux qui se font honorer pour des charges ou des offices, car on n'aime personne que pour des qualités empruntées.

(Pascal(Pensées  1670

نوشته شده توسط حمید در ساعت 1:15 | لینک  | 

  L'homme ne peut s'éclairer par Dieu ; c'est par l'homme qu'on essaiera d'éclairer Dieu

 

انسان نمی تواند خود را توسط خدا  بشناسد؛ بلکه انسان است که باید سعی کند خداوند را بشناسد.

 

Simone de Beauvoir (January 9, 1908 – April 14, 1986)

نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:37 | لینک  | 

C'est par le travail que la femme a en grande partie franchi la distance qui la séparait du mâle ; c'est le travail qui peut seul lui garantir une liberté concrète

 

 

  همانا کار است که به طورعمد ه زن رااز بدیها   عبور می دهد

وفقط کار است که به تنهایی ، آزادی واقعی زن را تضمین می کند

 

Simone de Beauvoir (January 9, 1908 – April 14, 1986)

 

نوشته شده توسط حمید در ساعت 3:30 | لینک  | 

 

ویکتور هوگو

 

Le plus grand ennui c'est d'exister sans vivre

 

بیشترین ناراحتی ، وجود داشتن ، بدون زندگی کردن است.

 

L'amour panique de la raison se communique par le frisson

 

عشق هراسان از عقل، با لرزش و ارتعاش با او-عشق-ارتباط برقرار من کند.

La science cherche un mouvement perpétuel ; elle l'a trouvé. C'est elle-même

 

دانش به دنبال یافتن یک حرکت ابد ی و همیشگی است  و او آنرا یافته است: و آن خود دانش ست.

On a renoncé à me demander l'autorisation de dire mes Oeuvres sur les théâtres. On les dit partout sans me demander la permission. On a raison. Ce que j'écris n'est pas à moi. Je suis une chose publique

دیگران از در خواست   اجازه  برای نقل آثارم در تئاتر سرباز زده اند. و آثار مرا بدون اجازه همه جا نقل می کنند. ولی آنها حق دارند؛ چیزی که من مینویسم متعلق به من نیست ،من چیزی عمومی هستم.

 

وبکتور هوگو

 

Victor Hugo

نوشته شده توسط حمید در ساعت 19:54 | لینک  |